تبليغاتX
احکام دختر و پسر
احکام دختر و پسر
شبهه ای داری ؟ مسئله شرعی داری ؟ خب ! بنویس ، جواب می دم ...

* ***** * * * * * * * *  * * * * * *

* سلام دوستان                                                                      *

* هر کس هم سوالی شبهه ای داره می تونه بنویسه *

 * ایشالا جواب می دم                                               *

* * ***** * * * * * * * *  * * * * *

*با کلیک روی پرچم هر کشوری ،                                 *

*به همان زبان ، براتون ترجمه می شه .                             *

*----------------                                                         *

*دوم هم اینکه : برای استفاده از جستجو در وبلاگ        *

*می تونید توی موضوعات ، صفحه دل خواه رو باز کنید  *

 *و اون کلمه رو جستجو کنید                                                 *

 * ***** * * * * * * * *  * * * * *   *

+ نوشته شده در   سه شنبه سی ام آذر 1389;ساعت  23:59;  توسط  حسین; 

سلام بر همگی

خجالتم برا اینه که دیر به دیر می آپم .

ببخشید .

باور کنید سرم شلوغه

این دفعه می خوام به یه سوال شما که خیلی ها هم می پرسن رو جواب بدم .

سوال اینه : من حسودم . می دونمم که حسودم .

چی کار کنم که تموم بشه و دیگه حسود نباشم  ؟

جواب : اولا این که فهمیدیم که حسودیم و فهمیدیم که

حسودی هم کار بدی هست خودش کلیه

دوم اینکه : راه کار درمان حسادت یکیش اینه که : وقتی مثلا به چیزی حسودی کردیم

 و یهو فهمیدیم که اوه اوه دارم حسودی می کنما  ،

از همون جا تمومش کنم و دیگه ادامه ندم .

 

سوم : راضی بودن به قضای الهی .

آخ آخ گفتی . این رو می شه واسه ام توضیح بدی  که یعنی چی ؟

قضای چی چی یعنی چی ؟

آره الان می گم .

یه خورده طول می کشه ها  !!!!! بگم ؟

آره بگو .

باشه

راضی باشیم به آنچه که خدا راضی هست

بذار با یه داستان بگم واسه ات .

می گن یه پادشاه بود که یه وزیر داشت و این وزیره همیشه و همه جا همراش بود .

هر طور می شد ، هر چی از دستش می افتاد و می شکست مثلا ، می گفت :

هر چی صلاح خدا باشه

یه روز پادشاه با چاقویی که توی دستش بود و می خواست میوه رو پوست بکنه ،

 انگشت خودش رو قطع کرد .

اون وزیره گفت : هر چی خیر و صلاح خداست .

پادشاه یهو اعصابش خورد شد و دستور داد اون وزیر رو بندازن زندون .

وزیر که داشت می رفت زندون بازم می گفت : هر چی خیر و صلاح خداست .

پادشاه گفت وقتی اونجا آب خنک خوردی می فهمی خیر و صلاح خدا

سیخی چنده

جونم براتون بگه که : هیچی . گذشت .

چند روزی از این قضیه گذشت و پادشاه هوس کرد بره تفریح .

بره شکار .

گفت : هان ! فکر نکنید که من نمی تونم آهو رو شکار کنم ها .

بذارید تنها برم و ببینید که می تونم تنهایی هم شکار کنم .

آقا ! رفت دنبال آهو که شکار کنه .

آهو رو که نتونست شکار کنه هیچی ، گم هم شد .

خسته و مونده رفت تا رسید به یه قبیله ای .

رفت جلو و گفت : من پادشاه مملکت شما هستم . به من آب و غذا بدید .

همه گفتن بشینیم بینیم بابا

آخه اینا قبیله بت پرست بودن و اون روز هم روز عیدشون بود و

می خواستن جلوی خدایانشون قربانی کنن .

پادشاه رو گرفتن که برن بکشنش تا شاید اون سال رو سال پر برکتی داشته باشن .

وقتی خواستن بکشنش یه کسی دوان دوان اومد و گفت : نکشید نکشید .

گفتند چرا ؟

گفت این پادشاه انگشت نداره .

شما می خواید یه قربانی ناقص رو جلوی خدایانتون بکشید ؟

وای بر شما

همه گفتن : نخواستیم بابا . بی خیال .

ولش کردن رفت .

پادشاه هم خوشحال و فرار کرد و رفت .

وقتی رسید به قصر گفت : اون وزیر رو بیارید .

به وزیر گفت : بابا ای ول وزیر ،  دمت گرم ، جونم رو نجات دادی

قضیه رو واسه اش گفت .

بعد برگشت به وزیر گفت : تو وقتی داشتی می رفتی زندون گفتی :

هر چی خیر و صلاح خداست .

خب ! من رو نکشتن و فهمیدم که خیر و صلاح خدا چی بود .

انگشتم رو بریده بودم  و جونم و نجات داد .

تو چرا ؟ تو خیر و صلاح خدا رو کجا دیدی؟

گفت ببین پادشاه ! من همیشه همراه تو هستم درسته ؟

خب اونجام همراه تو بودم حتما دیگه .

خب ! تو رو نمی کشتن که انگشت نداری ، من که انگشت داشتم که .

من رو می کشتن .

خیر و صلاح خدا بود که منم بیوفتم زندان که من رو هم نکشن .

خدا ، کاراش بی حکمت نیست .

شرمنده طول کشید بخشید


برچسب‌ها: حسادت, حسود بودن, راه درمان حسادت
+ نوشته شده در   پنجشنبه بیست و دوم دی 1390;ساعت  20:10;  توسط  حسین;  | 

سلام به همگی .

من شرمندم که نتونستم بیام نت و آپ کنم .

روم سیاه .

اینقده کارام زیاد شده که خیلی کم میام نت .

ببخشید تو رو خدا .

هر چند که دیر شده ولی خواستم این مطلب رو هم آپ کرده باشم .

من با تمام احترامی که برای اهل تسنن قائلم این  مطلب رو می نویسم .

بعضی ها  اشکال کردند که : "مولی" در  "من کنت مولاه" یعنی دوستی .

اما من یه چیزی می خوام بگم .

می خوام بگم که : اگر همین جمله به زبان خلیفه دوم اومده بود ،

 آیا بازم همین حرف را می زنند؟!

مثلا در کتاب صحیح مسلم ص 204 باب جهاد قسمت "فیء" اومده که :

 خلیفه دوم به امیر المومنین و عباس عرض می کند:

 فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ أَبُو بَکْرٍ

أَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ،

( عربیش رو نوشتم که کلمه ولی رو ببینیم ها )

معنیش این می شه که :

پیامبر که فوت کرد خلیفه دوم گفت : ابوبکر گفته است:

من ولی رسول الله و ابوبکر هستم ،

ببینم !  این ولی معنیش چیه ؟

آیا به همون معنی دوستی هست که در مورد عید غدیر و در مورد

 حضرت علی می گن ؟

 یعنی همون دوستی یا خلافت و جانشینی؟

قطعا به معنی جانشینی هستش . 

نشد دیگه عمو  !!!!  ببین ! ما که می گیم که امیر المومنین

ولی هست یعنی جانشین ، شما می گید نه دوست .

 اونوقت " ابوبکر " وقتی می گه " ولی " رسول الله هستم ، یعنی جانشین ؟

نظر شما چیه ؟


برچسب‌ها: مولی یعنی چی, غدیر
+ نوشته شده در   پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390;ساعت  16:30;  توسط  حسین;  | 

سلام

احوال شما

خوبید ؟

امروز یه چیزی دیدم توی سایت تبیان .

اون چیز که دیدم این بود که :  حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ

 دریافت که مرگش نزدیک شده است،به خدا عرض کرد:

«خدایا! مرگ مرا از جنیان بپوشان، تا هم بنای ساختمان

مسجد را به پایان برسانند، و هم انسانها بدانند که

جن‎ها علم غیب نمی‎دانند.»

چی می خوام بگم ؟

می خوام بگم که : این فال بینا و رمال ها روح ظاهر می کنن

 و می گن که روح فلانی رو ظاهر کردیم .

 از غیب می گن و جن میارن و می برن و از این حرفا 

 می خوام بگم اینا همه اش الکی هستش .

ببین ! اون جن های زمان حضرت سلیمان نفهمیدن که سلیمان

با اون همه قدرت و شوکتش مرده ، اینا که آدمن می خوان بفهمن ؟

 تا خدا نخواد جن ها هم نمی فهمن .

مثل این جا که برای حضرت سلیمان دیدیم که جن ها هم نفهمیدن .

اون وقت اینا چی چی دارن که خدا به جنا اجازه می ده که

برن پیش این مرده یا زنه ؟

نماز بلد نیستن بخونن ،اون وقت خدا مگه بیکاره که گوش به حرف اینا کنه

حل شد الان ؟!

+ نوشته شده در   شنبه نوزدهم شهریور 1390;ساعت  13:15;  توسط  حسین;  | 

سلام برهمگی .

احوال شما .

روزه هاتون ایشالا قبول باشه .

ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین .

ببخشید این سری برای آپم نمی تونم بیام خبر بدم .

من شرمندم .

یه سوال : توی ماه رمضونی چی کار کنیم که ثوابش از همه بالاتر باشه ؟

شب زنده داری کردن ؟

قرآن به سر گرفتن ؟

هر روز یک جزء قرآن خوندن ؟

کدومش ثواب بیشتری داره  ؟

جواب : انجام همه این اعمال خوبه .

اما امیر المومنین علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم

همین رو سوال کردن  .

 کدام عمل از همه بالاتر ه ؟

پیامبر فرمودند : گناه نکردن از همه اعمال بالاتر است .

همه اون اعمالی که نوشتم خوبه ها ، ولی گناه نکردن ثوابش بیشتره .

راستی ! توی این ماه نفس کشیدن هم ثواب تسبیح گفتن رو داره .

ببین ! تند تند نفس بکش .

افتاد !!!!!!!!

 

+ نوشته شده در   چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390;ساعت  18:1;  توسط  حسین;  | 

سلام

احوال شما .

عیدتون مبارک

ببخشید که دیر شد .

 

آخه یه خورده که نه خیلی سرم شلوغ بود .

اما دعاگوی همه تون بودم

فقط میومدم ج کامنا رو می دادم و می رفتم .

 

اولا میلاد امام حسین و میلاد امام سجاد و میلاد علمدار کربلا مبارک .

می خوام یه حدیث از امام سجاد براتون بویسم .

امام سجاد فرمودند :

اگر مومنی دعا کنه سه نتیجه داره .

اول اینکه : یا پاداش این دعا کردن در آخرت براش ذخیره می شه .

دوم : یا توی دنیا برآورده می شه

سوم : یا بلایی که او را دنبال می کند ، از او دفع می شه .

 

اگر دعامون توی دنیا مستجاب شد که هیچ ، ولی این رو یادمون باشه که :

برای اینکه دعامون مستجاب بشه ، هیچ وقت

خدا رو تحت فشار قرار ندهیم . شاید به نتیجه برسیم و پشیمان شویم .

یه داستانی می خوام بنویسم براتون اما ممکنه تکراری باشه .

می گن یه عابدی بود که هر روز می رفت و خدا رو عبادت می کرد .

یه روز یه  پیرمرد به این عابد گفت :

تو که می ری خدا رو عبادت می کنی ، از خدا بخواه که یه داس به من بده .

من داس ندارم که گندم رو درو کنم .

الان با دست درو می کنم . خب اینم  کمه .

اگه داس باشه بیشتر  درو کنم و زندگیم بهتر می شه .

گفت باشه .

رفت عبادتش رو کرد و بعدشم به خدا گفت : خدایا !

یه پیرمرده گفته که یه داس می خواد  . بهش بده .

خدا هم گفت تو دعات رو کردی .

من خواستم بهش می دم نمی خوام بهش نمی دم .

دستتم درد نکنه برو .

روز بعد پیرمرد اون عابد رو دید .  گفتی به خدا ؟ آره .

خبری نشد که !!!

عابد گفت من بازم می گم . روز دوم روز سوم ، هر روز می گفت .

تا اینکه خدا گفت : من صلاح نمی دونم که بهش بدما .

تو داری اصرار می کنی ها . این تو و این داس .

برو بده به پیر مرد.

ولی بدون من صلاح نمی دونستم .

رفت و داس رو به پیرمرد داد .

پیرمرد خیلی خوشحال شد .

یه ماهی از این ماجرا گذشت .

یه روز عابد داشت از در خونه اون پیرمرد رد می شد که دید

یه پارچه سیاه خورده بالای در خونه پیرمرد .

 

پیرمرد این چه ؟ چی شده ؟

پیرمرد گفت : من و همسرم هر وقت دعوا می کردیم ،

 مثلا با داد زدن و دعوا کردن تمومش می کردیم .

اما این دفعه من دااااااااس داشتم .

زدم کشتمش .

همون جا خدا گفت : دیدی گفتم من صلاح نمی دونم ولی تو اصرار کردی .

یادمون نره ، هیچ وقت خدا رو تحت فشار قرار ندهیم

شاید به نتیجه برسیم و پشیمان شویم .

راسی ! این داستان بود .

برای اینکه بتونم منظورم رو برسونم .

+ نوشته شده در   چهارشنبه پانزدهم تیر 1390;ساعت  11:36;  توسط  حسین;  |